تبليغاتX
لايه هاي يخي

 

 

 

 

 

 

 

۱

تق، تق، تق، تق،تلق،تلق،تق،تق،تلق،تومـــــــــــــــــــــــــــــــــپ ...

وقتي كه اين صداهاي نسبتا منظم با يك انحراف معيار قابل توجه نموداري روبرو شد و توي يك اكسترمم مشخص افتاد، سريع دويدم تا پي به علت ببرم. مرد ميانسال نابينايي رو ديدم كه تو محوطه ي فروش بليط متروي صادقيه ايستاده بود. يك ميلگرد آهني كه كاملا سنگين به نظر مي رسيد، در دست داشت. قسمت بالاي اون رو به شكل عصا خم كرده بود و اون زانوييه به ظاهر برنده رو در دستانش فشار مي داد. با كولي بازي دلنشيني فرياد مي زد: " مردم! كمكم كنيد! بابا من نابينا هستم! كسي نيست يك موبايل به من بده!؟ من نابينا هستم، مردم، كار دارم، زود باشيد، آهاي با شمام ... " و مدام اين جملات رو با صداي بلند تكرار مي كرد. دويدم به سمتشو گفتم: " آقا شمارتو بگو!".

صحبتش تموم شد. گوشي رو انداخت تو دستمو گفت: " منو ببر سوار قطارم كن! مي خوام برم بهارستان ". دستشو گرفتم و دو نفري با مهربوني مرد انتظامات مترو كه ازمون بليط نگرفت به سمت پله هاي برقي حركت كرديم. در همين مسير دوياره گفت: " منو از پله ي برقي نبر، از آسانسور " و ادامه داد: " خدا لعنت كنه كسيو كه پله هاي برقي رو اختراع كرد ".

رسيديم روي سكو. چون از قسمت شمالي سكو كه ازدهام بيشتري داره بالا اومده بوديم، بهش گفتم :"بيا بريم پايين كه بتونيم بشينيم" در جواب من، همينطور كه آروم آروم ميومد فرياد زد:" نه ترو خدا منو با پله نبر ". از اينجا بود كه توجه مردم به ما جلب شد. مدام در راه فرياد مي زد و حرفهاي جالب مي پروند و مردم هم مي خنديدند. به من مي گفت : " كچـــــــل "!

بالاخره سوار مترو شديم. همينطور بلند بلند حرف مي زد و دلبري مي كرد. از كارش، خانوادش، مردم، مسئولين مي گفت و شعرهاي تحريف شده اي بود كه تحويل مي داد و تيكه هايي كه به من مي پروند. مردم هم با لذت تموم سراپا محو تماشاي ما بودند. من هم سعي مي كردم خونسرديمو حفظ كنم و فقط به خودش نگاه مي كردم. ناگهان دستشو بلند كرد و انگشتاشو هل داد لاي موهام! و بعد در حاليكه مي خنديد فرياد زد: " اي ول! بابا اين دختره! ". اينجا بود كه واگن منفجر شد و مردم با صداي بلند خنديدند. دهانم رو نزديك گوشش بردم و آروم گفتم: "ديدي كچل نيستم" ...

***

۲

انواع و اقسام خوابهاي وحشتناكي بود كه داشتم مي ديدم. از همه چيز! هر لحظه جناب خواب، گريزي به مشكلات اخيرم مي زدند. تو يه قسمت بي ربط بودم كه ناگهان صداي انفجار خيلي خيلي خيلي بلندي اومد. اولش پريدم و چند بار دور اتاق زدم و بعد به سرعت لباس پوشيدمو رفتم دم پنجره!

طبقه ي سوم ساختمون روبرويي غيب شده و خرده شيشه تمام كوچه رو فرش كرده بود! تقريبا نيمي از شيشه هاي كوچمون شكست! خدا خيلي رحم كرد، جاي تعجب بود كه همه اهالي خونه سالم بودند. به جاش، همه ي اهالي محل، مثل بيد مجنون مي لرزيدند ...   

-------------------------------

۱- منبع عكس: شرح

۲- منبع عكس: قدس

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:56  توسط ly  | 

یادم میاد، با نزدیک شدن فصل گرما و تابستون یکی از دقدقه های اساسی من رفتن به دستشویی بود. یه خاطر این ملالت و غم بزرگ حاضر بودم از شکمم بگذرم و کمتر هله هوله بخورم.

دستشویی ما گوشه ی حیاط بود. یک جای مخوف. امکان نداشت که شبی قدم به تالار این آرامخانه یگذاریم و با استقبال سوسک های غول پیکر، که معمولن طول بدنشون از هزار پای مورچه تجاوز می کرد روبرو نشیم. به خاطر ازدیاد درخت و گل و گیاه حوالی دستشویی خونمون، همیشه اونجاپشه وول می خورد. یک شب خواب دیدم در حالیکه نشستم و مشغولم اونها اومدن و دارن می خورنم ...

از این مسائل فیزیکی گذشته، ما بچه های خونه به علت سخت گیری مامان اصلن حق نداشتیم خودمونو بشوریم. وقتی که کارمون تموم می شد باید انقدر فریاد می زدیم تا مامان یا مامان بزرگ دست از کار بکشند و بیان ما رو بشورن. اکثر اوقات این زمان منزجر کننده ی مسلول بسیار بسیار طولانی بود. این بزرگ ترین غم من در طول تابسنون و فصل گرما بود...

یک روز آسد ممد اینا اومده بودند خونمون. مسعود پسر کوچیک آسدممد همبازی من بود. گرچه یک سال ازم کوچیک تر بود اما همدم خوبی بود و دوسش داشتم. اون موقع ها سه سال، سه سال و نیم بیشتر نداشت. نزدیک ساعت سه بعدالظهر بود که داشتیم تو حیاط بازی می کردیم. مسعود رفت دستشویی و بلافاصله بعدش من رفتم. اما دیدم که اون کارشو کرده و همین جورنشسته زده بیرون. من که حسابی اطراف رو وارسی کرده بودم و اثری از سوسک و پشه ندیده بودم، دلم نیومد که برگردم. بعد از انجام کار مثل همیشه فریاد زدم. مامان بزرگ اومدند و به خاطر ازدیاد مدفوع و تفاوت رنگها کتک مفصلی بهم زدند و فرداش بردنم دکتر ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:33  توسط ly  | 

میدون انقلاب! خسته ی خسته! بی حال بی حال!

همین چند لحظه ی پیش، از احمد خداحافظی کردم. باهم هات داگ زده بودیم. بعد یک فوتبال نفس گیر، استخر، سونا و جکوزی داغ، می چسبید.

گوشه ی خیابون کارگر جنوبی، منتظر ماشین ایستادم.

- راه آهن!

- راه آهن!

- راه آهن!

- راه آهن!

.

.

.

حدود پانزده دقیقه گذشت! یه پراید سفید توقف کرد! صندلی کنار راننده رو یه خانوم با کوچولوی تپل و وراجش اشغال کرده بودند و عقب هم دو تا پسر ۲۰-۲۱ ساله!

مثل همیشه، اخمام تو هم بود و ابن طور وانمود می کردم که هیچ کس رو آدم حساب نمی کنم و به هیچ چیز، جز خودم توجه ندارم!

اتومبیل حرکت کرد. موبایل پسری که کنارم نشسته بود زنگ خورد. همونی که قد کوتاه تری داشت، کمی فربه تربود، استخون ترکیده به نظر می رسید، صدای خشن تری داشت. یه مچ بند قرمز دستش بود و موهای کوتاهی داشت و کلاه نقاب دار سرش بود.گوشیش Sony Ericsson بود.

تماس رو اوکی کرد. یک سلام گرم و لحنی که مشخص بود مخاطبش دختره! چنان گرم و عاشقانه حرف زد که داشت به دختره حسودیم می شد. در دقایق آغازین مکالمه بود که ناگهان جو تغییر کرد. از موضع گرم و احساساتی به خشونت تغییر کرد. ای کاش می تونستم حرفهای اون دختر پشت خط رو بشنوم. تو دلم مدام خودمو به خاطر این ضعف بزرگ نفرین می کردم؛

- مــــــــــــــــــــــــن!؟

- کی!؟ من گفتم!؟ مگه تو نبودی که اونجا بهم گفتی برو بعد من زود میام!؟

- چی!؟

- تو بی خود کردی! احمق عوضی!

- هان!

- لعنتی! برو گمشو ! حالم ازت به هم می خوره!

گوشی رو با عصبانیت قطع کرد و رو به دوستش کرد و گفت : "یالا شمارشو بگیر". همونی که قد بلند تری داشت، لاغرتربود، استخون ترکیده به نظر نمی رسید، صدای نازک تری داشت. یه مچ بند قرمز دستش نبود و موهای سیخ سیخی داشت و هیج کلاه نقاب داری سرش نبود. گوشیشN73 بود. انگار کارشو خیلی خوب بلد بود. به سرعت شماره رو تایپ کرد و دکمه ی سبز رنگ گوشیش رو فشار داد.

- سلام!

- خوبید!

- ااااااااا فک کنم اشتباه گرفتم. خدانگهدار.

بعد قطع تماس. پسر اولی بهش گفت : " حالا اس ام اس بزن و بگو من این شماره رو تصادفی گرفتم. می خواستم بدونم که دختری یا پسر. با من دوست می شی!؟ "

این کار رو کرد. بلافاصله گوشی پسر اولی دوباره زنگ خورد:

- بگو! حوصله ندارم! چی کار داری!؟

- چی!؟ یه پسر بهت زنگ زد!؟

- هان!؟ گفت که باهاش دوست بشی!؟

- نو چی گفتی!؟

- جوابشو ندادی!؟

- خوب وظیفت بود! اگه من بودم هم همین کار رو می کردم!

- حالا بسه. می مردی یه عذرخواهی ازم می کردی! مگه من همیشه اشتباه می کنم معذرت خواهی نمی کنم!؟

- برو بینیم بابا این همه اعصابمو خورد کردی تازه الان می گی بی بی خی شید! برو بابا!

مثل اینکه این بار دختره قطع کرد. به سرعت رو به دوستش کرد و گفت : " دوباره بگیر"؛

- سلام!

- خانوم چی شد!؟ باهام دوست می شید یا نه!؟

دوباره گوشی پسر اولی زنگ خورد:

- چیه دوباره!؟

- هان!؟ یه بار دیگه زنگ زد!؟ خوب برو باهاش دوست شو! منم الان تو ماشین پیش دوست دخترمم!

- واقعن اگه با دوست دخترم بودم می گفتی اشکال نداره!؟

- تو چه مهربونی!

- هان!؟ من یکی کممه!؟

- حالا بگذریم! امشب کجایی عزیزم!؟

- الهی فدات شم. پس می بینمت!

- منتظرما.

- بوس بوس بوس! می بیتمت!

...

در حالیکه به میدون راه آهن رسیده بودیم! با گیجی محض از ماشین پیاده شدم و دور شدن یه پراید سفید که صندلی کنار راننده رو یه خانوم با کوچولوی تپل و وراجش اشغال کرده بودند و عقب هم دو تا پسر ۲۰-۲۱ ساله رو نگاه می کردم!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:35  توسط ly  | 

اولین بار، وقتی دیدمش که داشت از دیوار خونشون بالا می رفت. اون موقع پیش دانشگاهی می خوند. ۱۸ سالش بود. از مدرسه برگشته بود و هر چی زنگ زد کسی در رو باز نکرد. کولیشو انداخت زمین و رفت بالا. بدون توجه به کسی. البته کوچه خلوت بود، اون موقع از روز کسی تو کوچه نبود. ساعت ۱۲:۴۷ دقبقه بود. شک ندارم. چون دقیقا خاطرم هست که نیگاهش کردم. ساعتمو می گم. اومدم جلوی درب آپارتمانمون. کلید رو انداختم توی قفل، متوجه اون شدم. وایسادم به نگاه کردن. جالب بود. خیلی خیلی زیاد جالب بود. یک هفته ای می شد که اومده بودیم به اون محل. روی دیوار، برگشت نگاه تندی کرد و دوباره مشغول شد. از تیرهای آهنی بالا رفت و پرید اون ور دیوار. حس می کنم پاهاش درد گرفت. در رو باز کرد. اخم کرده بود. نفهمیدم که ژست گرفته بود، یا از چیزی ناراحت بود. شایدم خوشش نیومده بود که من نیگاهش می کنم. کیفشو برداشت. نگاه کوچیک و مختصری کردو در رو بست. صدای در،منو به خودم برگردوند.

دیگه چینش وسایل اتاق تموم شده بود. همونجوری که می خواستم. میز نحریرمو دقیقا گذاشته بودم جلوی پنجره، به شکلی که وقتی پشتش می شستم روم به دیوار بود و پشتم به پنجره!

یه عصر دلپذیر بهاری بود، درست مثل همین روزها. پنجره رو باز کردم. پرده ی رویی رو که ضخیم بود کنار زدم و پرده ی پشتی رو که حریر بود کشیدم جلوی پنجره تا اونم مثل من با بادبهار عشق بازی کنه. پریدم پشت میزم و از قفسه ی سمت راست یه کتاب در آوردم و سرخوردم توش!

بیست دقیقه ای گذشت. به صدایی اومد. به زور منو از کتاب کشوندم بیرون. می گفت "ایمان" بعدش گفت " بیابالا" . واو چرا من اینجوری شدم!؟ برگشتم. نگاهش کردم. دقیقا پنجره در مسیر دید من بود. نگاهش کردم. خدایا. اونم داره نگاهم می کنه. ساعت ۱۷:۵۳ دقبقه بود. شک ندارم. چون دقیقا خاطرم هست که نیگاهش کردم. ساعتمو می گم. یه روسری آبی سرش کرده بود و یال بلند روسریش رو انداخته بود روی بازوهای لاغرش! همونایی که با سرکشی تمام از کنار حلقه ی تاپ آبی رنگش بیرون پریده بودند و قوسشون چنان دلپذیر بود که نگاه رو به بازی شمع گل پروانه دعوت می کرد. موهای سیاه و مجعدش از ورای صورت کشیدش بیرون خزیده بودند و دست یه دست باد داده بودند تا شیطنت کنند و تلنگری بزنند به تنهایی اون روزهای من. نگاهش حرکت داشت. روح داشت. پرنده بود. بال می زد. پرواز می کرد و میومد و میومد تا نک بزنه به قلب ضریف و بیچاره ی من ...

نه فقط اون روز عصر. کافی بود که پنجره ی من باز بشه. دقایقی بعد طلوع می کرد و آرامشم رو می گرفت. نه فقط اون بهار. نه فقط اون سال.

و امروز دقیقا هفت بهار از اون بهار گذشته. پنجره ی من بازه. پرده ی حریر بارها آبستن شد ازبس عشق بازی کرد با باد، اما پنجره ی روبرو مدتهاست که بسته مونده و باز نمی شه. می تونم تصور کنم که چقدر برای بی شهامتیم نفرینم کرد و چقدر با نگاهش فحشم داد. می تونم نصور کنم که تو این سالها چی تو ذهنش می گذشت. اما همین به یادم میاد که زمستون گذشته برادرش رو تو خیابون دیدم، درحالیکه کارتی تو دستانم گذاشت. کارتی که اثبات قضیه ی باز نشدن پنجره و انتظار هویدای من بود ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:5  توسط ly  | 

برگرد،به برگشتن؛ از فاصـــــــله دورم کـــــــــــــن

یه خاطره با من بــــاش، یه گریـــه مرورم کـــــــن

از گـــــرگـــــر بی رحـم این تجربه ی من، ســــوز

پـــــــرواز رهایی باش، به ضیافــــــت دیـــــــــــروز


هدف چيست!؟ كجا مي خوايم بريم!؟ به كجا مي خوايم برسيم!؟ براچي به دنيا اومديم!؟ براچي نفس مي كشيم!؟ اصلن چرا هستيم!؟ چرا آب مي خوريم و غذا!؟ چرا شكم داريم!؟ چرا گوش داريم!؟ چرا قلب داريم!؟ چرا حس داريم!؟ چرا شهوت داريم!؟

مگر نه اينكه اين روزها پیروزی به کلاه برداشتنه!؟ به چاپیدن!؟ مگه درونمون غول دورویی نیست!؟ غیر از اینه که دور زدن راه مستقیم رسیدن به مقاصدمونه!؟ هدف از نوشتن چیست!؟ هدف از عشق ورزیدن به وبلاگ چیه که مدام بعد از کشتنش زندش می کنیم!؟ هممون همیشه میکشیم و زنده می کنیم!

نوشتن وبلاگ رو خیلی دوست دارم! برای بی همدمیهام، بی کسی هام، خود خوری هام! یرای مهارشون ... برای ارضاءشون! برای بازگشت! برا اینکه چرت و پرت بنویسم ... خودمو خالی کنم ... خودی که پر از عقدس ... برا اینکه تنها جاییه که می شه راست گفتو نسوخت ... نشکست! برا اینکه اعتراف کنم ... سلام سلام سلام

سلام به همه ی ابراز احساسات دور و یخ زده ی قدیمی! سلام ...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:22  توسط ly  |